عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

560

زبدة التواريخ ( فارسى )

در اين ايّام كارها از نسق و نظام بيفتاد و وهنى تمام و خللى شايع به اركان مملكت راه يافت و رأى او از اصلاح آن قاصر آمد و به‌سبب تقصير و تهاون در گشادن آن عقده و بستن آن رخنه ، امارات ادبار و علامات زوال اقبال بر صفحات احوال او ظاهر و لايح شد و از حقيقت « من طلب الرّئاسة صبر على غصص السّياسة » غافل ماند . شعر « [ 1 ] » نه شاه و نه سالار لشكر بود * كه نازك تن و نازپرور بود ترا افسر و گنج و فرمان دهى * حرامست اگر سر به بالين نهى « [ 2 ] » بزرگان گفته‌اند : هر حاكم « [ 3 ] » كه روزگار خويش به فراغ و عطلت و كاهلى و بطالت مستغرق دارد هر آينه « [ 4 ] » خلل آن عطلت و كسل البتّه « [ 5 ] » به ملك او راه يابد و نقصان و زوال به جاه و سپاه او عايد گردد . شعر « [ 6 ] » هر آن‌كس كه بر تخت شاهى نشست * به تختش ز مى شست بايد دو دست اميرى كه باده دمادم خورد * چگونه به كار سپه غم خورد اگر سخت دارى به باده نياز * به اندك بساز و به افزون مساز « [ 7 ] » اگر خود ننوشى از آن به چه‌چيز * كه باشد چنين آدمى بس « [ 8 ] » عزيز ملك غياث الدّين « [ 9 ] » در آن‌وقت كه حضرت صاحب قرانى با لشكرى چون قطرات امطار و اوراق اشجار : شعر « [ 10 ] » زيادت « [ 11 ] » ز مور و فزون از ملخ * گرفته همه كوه و هامون و شخ شهر را محاصره كرده‌اند « [ 12 ] » و به استعداد حصار گرفتن مشغول گشته « [ 13 ] » و نردبان و خرك و عرّاده و منجنيق ترتيب مىدهند هنوز به طرح عمارات و ضبط كبوترخانه و ترتيب آلات مجلس و انواع سازهاى موسيقى و امثال آن مشغول بود و هركه را از عقل و دانش و تجربهء روزگار نصيبى بود بر آن رأى و تدبير انكار تمام مىنمود و به زبان حال مىگفت

--> ( [ 1 ] ) - ت : ندارد . ( [ 2 ] ) - م و ل : دهى . ( [ 3 ] ) - ل : جا . ( [ 4 ] ) - م و ل : « هر آينه » ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : ندارد . ( [ 7 ] ) - م : مياز ، ل : مناز . ( [ 8 ] ) - م و ل : سر . ( [ 9 ] ) - م و ل : هرات . ( [ 10 ] ) - ت : بيت . ( [ 11 ] ) - ت : زياده . ( [ 12 ] ) - ت : كرده . ( [ 13 ] ) - ت : گشتند .